X
تبلیغات
حرف ها دارم با تو
این صدای منه ، اگر شنوایی هست.

چند وقته خیلی سرم شلوغ شده ، اونقدر که حس میکنم از فرمت انسانی به ماشینی تغییر ماهیت دادم ، تا میام از اول صبح بگم که همه چیز با موسیقی شروع میشه و آرامشی که در مرکب ارسال ما به محل انجام وظیفه طنین اندازه ، لحظه ای که قدوم با برکت ما از حد مرزیه محل امرار معاشمون میگذره و صورتهای مات و مبهوتی که نمیدونن سر و ته قضیه دست کیه تا براشون ، عین هر روز ، بند به بند قصه رو هجی کنم و سرمشقشونو بنویسم ، یادم میوفته. دنیا همچنان به کام احمق هاست ، بر کثرت زبون نفهمها هم که هر روز افزوده میشه و آنکس که بداند و بداند که بداند ، باید برود غاز به کنجی بچراند که به لطف و مدد ایزدی ، اینروزها به این گونه مشاغل مشغول و از حواشیه این باب ، مشعوفیم. از فجایع متافیزیکی و دسته کاجهایی که رفقا به آب دادند مضامین وافری جهت نقد و بررسی و واگشایی در دسترس است ولیکن به سبب مشغله ای که در ایام جاری ، چندین و چند تشدید بر روی آن خودنمایی میکند ، از به یادآوریه آنها عذر موجه داشته و قصد از آن داریم که در این دیدار تازه ، مقوله ی پر گفت و شنود "دوستان نادان" را به تصویر بکشیم.بعله رفقا ، صد تا دشمن زبر و زرنگ داشته باش ولی یه رفیق الاغ نداشته باش. قصه ی مارادونا رو بیخیال ، غضنفر و بچسب هم  ، همین معضل رو داره بسط واقع میکنه ، شاید برای خیلی هاتون پیش اومده که از کسی که هرگز تصورش رو هم نمیکردین ، دو رنگی که چه عرض کنم دسته تبر بود که قلم میکرد ، باباجون خودم پات نشستم ، بزرگت کردم ، چیز یادت دادم ، حالا برای ما شاخ شدی؟

تهش میبینی میخواسته ازت دفاع کنه ، یا تعریفتو بکنه ، بعد ناخواسته زده  حلق و بینی رو ریخته کف آسفالت.خیلی سریع میرم سر نگاه با کنتراست یک بیلیون : مرحمت کنید از آدمی که پراکندگیه افکار داره ، تمرکز تصمیم گیری نداره ، اضطراب و نگرانی جزء لاینفکه زندگیشه ، از ادبیات محاوره ایه مناسبی بهره مند نیست و در نهایت اعتماد به نفس نداره ، حذر کنید ، به این دلایل مستدل که : امتداد عطر حضور چنین عناصری در زندگیه شما موجب مستولی شدن همه ی خصایص انسانیه یاد شده در شما خواهد شد که به نظر ایده آل میاد! گویا! بعد اینکه ( این گزینه رو با مثال براتون میگم ) میگن با کسانی که شهره به یک رفتار ناهنجار اجتماعی هستند معاشرت نکنید چراکه سایر آدمها به همان خصلت شما را خواهند شناخت ، با دزد اینترنشنال رفیق باشی تا میبیننتون میگن دزدا اومدن ، نمیگن ؟ گزینه ی بعد : آقا گیریم این بابا هیچ کدوم اینا نبود ، یعنی شما این دو بند رو ندیده بگیر ، بی حاشیه بگم چون طرف کلا و به صورت رسمی پنچره یه موقع به خیال خودش میخواد بهت حال بده ، با یه پاره آجر میزنه تو سرت که بگه هی ببین اینجا بیمارستانه لطفا سکوت را رعایت فرمایید.حالا این ابعاد گسترده ای هم داره ، خدا نکه این جماعت توی نزدیکان آدم باشند ، یا مثلا مدیر مستقیمت حاویه چنین ترکیبات یونیزه شده ای باشه ، یا چرا دور، آدمهای زیر مجموعه ات طلایه دار این مکتب باشند و....دیگه این تویی که باید هرز بری.یعنی میخوام بگم مشتی : فرق سرت کجاست ؟ رفاقت و نودوستیت بخوره همون جا ، نخواستیم.

بگذریم ، این قصه سر دراز دارد...راوی به قلم نیاز دارد و از این دست مسائل.

پادرجی:

چند وقته خبری ازت نیست ، صدایی نیست ، نمیدونم چه کار میکنی ، درس میخونی ؟ بلند میخندی یا نه ؟ مکدر نباشیا ، خوشحال باش چون خیلی قوی هستی ، نمی خوام هدر بری ، تو خیلی حیفی ، ولی نمی دونی چقدر می ارزی ، تو هنوز خیلی چیزهارو نمیدونی....

" تو از دلتنگیه دریا توی طوفان چی میدونی؟ "

آدمها میان و میرن ، با همه ی خوشی ها و ملالت ها ، نفس میکشن ، زندگی میکنن ، میمیرن.بعد هم هیچ... چقدر خوبه من چیزی برای تو داشته باشم وتو چیزی برای من ، لااقل اینجوری حرفهای بیشتری هست که زده بشه و فرصتهای بیشتری که دلتنگیها فراموش بشه.

پر ستاره باشید.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت   توسط اردشیر مهام | 

بعضی اوقات چقدر تنهایی دلچسبه ، وقتی که جرعه جرعه سکوت مینوشی و به سلامتیه تکرار همین شب جاری ، چله میشینی.میدونی چرا؟ خیلی چیزا یاد میگیری ، نه اینکه در واحد همین زمان یاد بگیری ، هرگز.تو الان فرصت بی نهایت مناسبی برای ساماندهیه تفکرات جدیدی که اخیرا فضاهای ذهنیت رو اشغال کردن پیدا میکنی .فرصتی که روزمرگی ، اجازه ی دستیابی به اونو بهت نمیداد. بنابراین خوب یاد بگیر!!!همیشه دلم میخواد هر موضوعی رو یکبار بگمو طرف حسابم اونو بفهمه ، ولی اغلب اوقات این طرف حسابه مشنگ از آب در میاد.تقصیر خودش نیست ، یاد نگرفته ، یعنی یادش ندادند که میشه چطور یاد گرفت.از یه گاراژی هم میشه خیلی چیزا یاد گرفت ، بقیه اش بماند.یه موضوع ساده رو در نظر بگیرین ، وقتی از تمامیه زوایا به اون نگاه کنین ، چیز یاد میگیرین.یاد میگیرین شاکی چه فکری داره میکنه ، متشاکی چه نظری داره ، بی طرفانه چطور میشه قضاوت کرد ، بادمجون دور قاب چین ، داره چی میگه ، ماهی از آب گل آلود گیر ، مقصدش چیه ؟ و ....شد خیلی چیز!! ها ؟ تو یاد میگری نقش خیلی ها رو بازی کنی و دیالوگ اونها رو بگی ، پس در مورد همون موضوع ، خیلی چیز میدونی ، مگه نه ؟ مقوله ی عشق توی خیلی از زندگیها شکل گرفته و به سرانجام رسیده ، خیلی از ماها هم اونو بارها و بارها دیدیم و شایدم چشیدیم ، حالا کجای قصه ایم؟ به نظر من نفرت میشه ایستگاه بعد از عشق ، البته راههای دیگه ای هم هست که به نفرت ختم میشه ولی مسلما بی دست انداز ترین توقفگاه بعد از اینجای قصه ، نفرته!!!  وقتی که به اون درجه از عشق میرسی که صرفا طرف مقابلت رو میبینی ولاغیر ، حسن میبینی و خوبی ولاغیر دوست داری حرف خوب بشنوی ، حس خوب بگیری ، لمس بشی ، لمس کنی ولاغیر بعد یه شبه همه چیز از هم میپاشه ، در واقع اینطور فکر کن که رسیدنی در کار نیست.فراموش نکن که عشق بلای دامن گیریه و آزاد شدن از قل و زنجیرش کار پیش و پا افتاده ای نیست.ساده اندیش کسیه که نفرت رو انتخاب کنه .تو وقتی آرمانهای خودت رو گره خورده با کسیکه عاشقشی ، نمیبینی ، باید یه جوری از فکرش هم خلاص بشی ، بنابراین نفرت میتونه کلید فرار تو از این زندان باشه با این حربه ضمیر ناخودآگاهت اجازه ی فکر کردنت به اونو نمیده ، پس انگار یه اتفاقهای خوب داره می افته.نگاه فراتر که من همیشه آوازشو میخونم میگه چارچوبه ی ذهن و فکر صحیح میتونه خیلی قشنگ بدون اینکه خدشه ای به گذشته ات و این آدم بزنه همه چیزو درست بذاره سر جاش ، هر کلید مال یه قفل خاصیه !اینطوری فکر کن : کنار اومدن با منطق داستان.با یکی حرف میزدم ، میگفت : من هر چی زور می زنم نمی تونم مفهموم حرفهامو به طرف مقابلم حالی کنم ، و بسیار از این وضعیت رنجیده خاطر بود. بهش گفتم 2 راه داری ، اول: این آدمو بذارش کنار چون کسیکه حرفت رو نمیفهمه ، دلیلی نداره براش وقت بذاری ، دوم : اگر این آدم خیلی مهمه که نمی تونی بذاریش کنار ، پس با ادبیات خودش باهاش حرف بزن. ولی این راه دوم  تبعات بزرگی هم داره که قطعا براش نگفتم و اون اینه که تا عمر داری گیر یه آدم چپه ای افتادی که باید ساده ترین چیزها رو به تعاریف مختلف با رنگها و طعمهای متنوع بازگو کنی تا بلکه تو کله اش فرو بره و این یعنی باختن به تمام معنا.هر روز که میگذره لباسهای شیکتر و مدرن تری به این جمله که دردناک ترین چیز تو دنیا چیه ، میپوشونم . تا حالا به این فکر کردی که دردناک ترین چیز تو دنیا چیه ؟ اینه که خیلی بدونی ، به همین سادگی ، بهت سخت میگذره ، با آدمهایی که همراه میشی نمیتونی راحت کنار بیای ، ماورای فکریه تو با بقیه جور در نمیاد ، کاری به روزمرگی ندارم ، محتوای ذهن تو با آدمهایی که میشناسی و اطرافت زندگی میکنن توفیر داره بنابراین تو مدام باید منعطف باشی و تحمل کنی و این یعنی هر روز صبح موقع دست و صورت شستن ، وقتی که تو آینه به خودت نگاه میکنی ، تارهای سفید جدیدی  روی سرت میبینی که انگار تا دیروز خبری ازشون نبود.گوشاتو باز کن : خود من شاعر این منظومه ام که گزینه های بارزی برای شادزندگی کردن هست ولی فراموش نکن وانمود کردن جزئی از زندگیه همه ی ماست.

Everybody s looking for an out clause

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/14ساعت   توسط اردشیر مهام | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در تناوب موضوعات مختلف ، همواره نکته های پنهانی وجود داره!
یاد بگیرید همیشه به چشماتون اعتماد نکنید.

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM